راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان مسافرت 4

1390/7/10 23:41
نویسنده : مامان ساناز
615 بازدید
اشتراک گذاری

وقتی از نمک آبرود بر می گشتیم تصمیم گرفتیم که تو یکی از رستورانها شاممون رو بخوریم و بعد برگردیم خزر شهر چون دیر شده بود ساعت هم حدوداً 11 بود همه خسته گرسنه بودن خلاصه رفتیم یک رستوران سفارش غذا دادیم بعد از غذا خوردن راه افتادیم به سمت ویلا. وقتی رسیدیم تا بچه ها رو آروم کردیم که بخوابونیم ساعت نزدیکای 3 بود. رامیلا کمی بیتابی می کرد یه یک ساعتی گذشت که با صدای گریه رامیلا از خواب بیدار شدم و هر کاری می کردم  که آروم بشه نمی شد بعد متوجه شدم که حالش خوب نیست و هم آورد بالا، بعد از این هم تا بلندش کردم و بردمش توی حمام و لباساشو عوض کردم و دست و روشو تمیز کردم 1 ساعتی طول کشید خانم هم چون حالش بد بود و خوابش بهم ریخته بود یه جورایی بد خواب شده بود تا صبح بیدار بود تو بغلم هی تابش دادم تا آروم شد و خوابید. ساعت 8 صبح بود که بچم خوابش برد و تونستم بشینم و یه استراحتی بکنم که ساعت 9 بود بچه ها یکی یکی بیدار شدن تصمیم گرفتن که بریم خزر شهر شمالی کنار آب کمی آب بازی کنیم از اونجایی که رامیلا خانم زیاد نخوابیده بود و تا صبح بیدار بود گذاشتیم که بخوابه بعد راه بیافتیم یکی دو ساعتی گذشت و عزیزکم از صدای بچه ها بیدار شد من هم صبحانه بهش دادم و آماده شدیم و بچه ها رو آماده کردیم هوا هم خیلی خوب شده تقریباً ابری بود و جون می داد که بری پیک نیک. خلاصه رفتیم خزر شهر شمالی تو آلاچیق نشستیم، بعد آیناز و باباش رفتن تو آب که آیناز آب بازی کنه رامیلا هم که آیناز دید دوست داشت بره، من از اونجایی که شب تا صبح حال نداشت و نگرانم کرده بود می ترسیدم بعد باباش هم گفت خودم می برمش هواسم بهش هست من هم تسلیم شدیم چون کاری نمی تونستم بکنم خانم هم رفت توی  آب حسابی با آیناز و عموهاش بازی کردن بقیه هم کم کم یکی یکی رفتن کنار ساحل بعد هم که هوس جت اسکی کردن و رامیار و علی و ندا و نیما رفت بازی با هم مسابقه می گذاشتن دیدنی بود بعد از اونها هم نیما ندا رو پیاده کرد و بابک سوار کرد رفتن بازی کردن خیلی دیدنی بود. خلاصه تا بعد از ظهر اونجا بودیم بعد هم همگی با لباسای خیس برگشتیم ویلا چون روز آخر بود که ویلا بودیم ویلا رو باید تحویل می دادیم و باید کم کم وسایل جمع می کردیم که برگردیم تهران، بقیه روز به همین منوال گذشت تا صبح مهران و لیلا که اومدن، از اونجایی که ما تصمیم داشتیم بریم سمت شهرهای شمالی یه تابی بخوریم بریم سمت محمود آباد با مهران و لیلا و بقیه هم برگردن تهران، خلاصه ماجرا این که ما اون روز از هم جدا شدیم .

دنیای زیبا          دنیای زیبا            دنیای زیبا

پسندها (1)

نظرات (1)

ناهید
8 مهر 90 9:45
مبارک باشه منم توی وبم که بودم عکس رامیلا جونو دیدم و اومدم ممنون میشم اگه به وبم بیاین.